تبليغاتX
فصل شکفتن

فصل شکفتن

دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

استاد عزیزم نمی دانستی بعد از رفتنت چقدر پریشان و بی قرارمان میکنی،چقدر نبودت را احساس میکنیم و نمیدانیم چه طور باقی روزهایمان رو بگذرانیم روزهایی که با شوخی ها وخنده های تو آغاز میشد.
چقدر سخته نبودت استاد عزیزم
نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/11ساعت 12:42 توسط انسیه| |

من عاشق آبنبات چوبی هستم ووقتی بهم یکی آبنبات میده انگار بهترین هدیه دنیا مال منه

والانم خودم برای خودم رفتم یه آبنبات چوبی با طعم توت فرنگی که وسطش آدامس داره خریدم وگوشه لپم گذاشتمش

خیلی بهم میچسبه و کلیییییییییییییییییییییییی بهم انرژی میده خیلیییییییییییییییییییی

نوشته شده در یکشنبه 1390/07/17ساعت 12:11 توسط انسیه| |

امشب بدجور بیخوابی ودلتنگی به سرم زده دلم بدجور لک زده برای یک پیاده روی نیمه شبانه در کوچه پس کوچه های ساکت شهرکه بی صدا و آرام همراه شوم با صدای کوچه ها.....

دلم بدجور لک زده...........

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 3:25 توسط انسیه| |

با توام  

ای لنگر تسکین 

ای تکانهای دل  

ای آرامش ساحل  

با توام  

ای نور ، ای منشور ، ای تمام طیف های آفتابی ، ای کبود ارغوانی 

ای بنفشابی  

با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین  

با توا م  

ای غم  

غم مبهم 

ای نمی دانم  

هر چه هستی باش!  

اما کاش ... 

نه ، جز اینم آرزوئی نیست :  

هر چه هستی باش  

اما باش . 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 3:21 توسط انسیه| |

تمام خنده هایم را نذر کرده ام 

تا تو همان باشی 

که صبح یکی از روزهای خدا 

عطر دستهایت 

دلتنگی ام را به باد بسپارد ...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت 3:20 توسط انسیه| |

تو رابه جای همه کسانی که نشناخته ام دوست درم .

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .

برای خاطر عطر نان گرم

و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .

تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .

بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .

پس به نام زندگی

هرگز نگو هرگز

 

پل اللوار

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/20ساعت 17:29 توسط انسیه| |

دلم این روزها  آسوده ورها بودن وبه همه جا پرواز کردن می خواهد

دلم ابن روزها یک سفر جانانه دلچسب می خواهد

دلم این روزها یک اتفاق خاص می خواهد

دلم این روزها یک هدیه ساده و صمیمی می خواهد

دلم این روزها چیزهای عجیب می خواهد......

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/19ساعت 16:41 توسط انسیه| |

قشنگ یعنی چه ؟ 

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ای اشکال 

و عشق تنها عشق  تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس  

و عشق تنهاعشق  مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد  

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...... 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13ساعت 16:18 توسط انسیه| |

وقتی که میخواهی یک زندگی جدید را شروع کنی وآغازی تازه داشته باشی انگار که روبروی یک بوم سفید قرار میگیری،بومی که با رنگها،عشق هر دوتایمان،نور رنگ میگیرد وچقدر  زیباست وقتی که در پایان کار به بومت نگاه میکنی ومیبینی که چقدر بومت پر از نوراست،پر شده از لحظه لحظه های عاشقانه ای که برای هم ساخته ایم،پرشده از رنگهای شادی که باهم دیگه به روی این بوم آورده ایم

وحالا دراین یک ماهی که برای هردوی ما تولدی دوباره بود،تو بوم زندگی من را پرکردی از نور،رنگ،وتمام لحظه لحظه های عاشقانه ای که برایم ساختی

لحظه هایی که پایه هایی هستند برای زندگی شیرین من و تو همسفر وهمراه زندگیم

دوستت دارم بهترینم

نوشته شده در یکشنبه 1390/04/05ساعت 7:12 توسط انسیه| |

زندگی شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نبمه چشمان تو خودرا ویران می سازد

ودر این حسی است که من آن را با ادراک ماه ودریافت ظلمت خواهم آموخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است دل من که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد،به نهالی که تودر باغچه خانه مان کاشته ای

وبه آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خواند

آه سهم من این است، سهم من این است

سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را ازمن میگیرد

سهم من گردشی در باغ خاطره هاست

ودر انبوه صدایی جان دادن که به من میگوید دست هایت را دوست می دارم

دست هایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم.................

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31ساعت 8:56 توسط انسیه| |

Design By : nightSelect.com