فصل شکفتن
دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
والانم خودم برای خودم رفتم یه آبنبات چوبی با طعم توت فرنگی که وسطش آدامس داره خریدم وگوشه لپم گذاشتمش خیلی بهم میچسبه و کلیییییییییییییییییییییییی بهم انرژی میده خیلیییییییییییییییییییی دلم بدجور لک زده........... ای لنگر تسکین ای تکانهای دل ای آرامش ساحل با توام ای نور ، ای منشور ، ای تمام طیف های آفتابی ، ای کبود ارغوانی ای بنفشابی با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین با توا م ای غم غم مبهم ای نمی دانم هر چه هستی باش! اما کاش ... نه ، جز اینم آرزوئی نیست : هر چه هستی باش اما باش . تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا عطر دستهایت دلتنگی ام را به باد بسپارد ... تو رابه جای همه کسانی که نشناخته ام دوست درم . تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم . پل اللوار دلم ابن روزها یک سفر جانانه دلچسب می خواهد دلم این روزها یک اتفاق خاص می خواهد دلم این روزها یک هدیه ساده و صمیمی می خواهد دلم این روزها چیزهای عجیب می خواهد...... قشنگ
یعنی چه ؟ قشنگ
یعنی تعبیر عاشقانه ای اشکال و عشق
تنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس و عشق
تنهاعشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد مرا
رساند به امکان یک پرنده شدن...... وقتی که میخواهی یک زندگی جدید را شروع کنی وآغازی تازه داشته باشی انگار که روبروی یک بوم سفید قرار میگیری،بومی که با رنگها،عشق هر دوتایمان،نور رنگ میگیرد وچقدر زیباست وقتی که در پایان کار به بومت نگاه میکنی ومیبینی که چقدر بومت پر از نوراست،پر شده از لحظه لحظه های عاشقانه ای که برای هم ساخته ایم،پرشده از رنگهای شادی که باهم دیگه به روی این بوم آورده ایم وحالا دراین یک ماهی که برای هردوی ما تولدی دوباره بود،تو بوم زندگی من را پرکردی از نور،رنگ،وتمام لحظه لحظه های عاشقانه ای که برایم ساختی لحظه هایی که پایه هایی هستند برای زندگی شیرین من و تو همسفر وهمراه زندگیم دوستت دارم بهترینم زندگی شاید آن لحظه مسدودی است که نگاه من در نبمه چشمان تو
خودرا ویران می سازد ودر این حسی است که من آن را با ادراک ماه ودریافت ظلمت
خواهم آموخت در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد،به نهالی که تودر
باغچه خانه مان کاشته ای وبه آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خواند آه سهم من این است، سهم من این است سهم من آسمانی است که آویختن پرده ای آن را ازمن میگیرد سهم من گردشی در باغ خاطره هاست ودر انبوه صدایی جان دادن که به من میگوید دست هایت را دوست
می دارم دست هایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می
دانم.................![]()
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : nightSelect.com |


